تاریخ : ۲ آذر ۱۳۹۴ - ۱۹:۳۹ - شناسه خبر : 6338 اخبار شهرستان، گزارش

باشد که این آغاز را پایانی نباشد!

مریم السادات حسینی نسب

دکتر کریم زاده که خودش از اساتید بزرگ است و موی سپید دارد و عصا به دست. می گوید به خدا اگر ساعت ها به من وقت دهید بازهم می توانم در مورد این فداکاری های این اساتید صحبت کنم.

DSC_2159

به گزارش صدای میبد: پنج شنبه است. شبی سرد از آخرین شب های آبان ماه. حوالی ساعت ۷ شب است که وارد سالن گرم می شویم. سالن پر از میزهایی است که دور تا دورش چیده شده در فضایی آکنده از بوی داغ چای، بوی شیرینِ شکلات. سالنی پر از آدم ها… زن ها و مردهایی که گروه گروه دور هم ایستاده اند چای می نوشند و حرف می زنند و انتظار می کشند.

DSC_2054

دبیر اجرایی نکوداشت (دکتربیکی) وارد می شود و همه را به شروع مراسم دعوت می کند. وارد سالن آمفی تئاتر می شویم. روی صندلی ها جای می گیریم و نوای قرآن نواخته می شود. به نام نامی ایران سرود ملی پخش می شود و مراسم با سخنرانی کوتاه اما پر مغز دکتر سراج الدین وحیدی رسمی می شود. «از اینکه در بهار تعلیم و تربیت آیینی را شروع می کنیم برای بزرگداشت معلمان بسیار خوش وقتیم، همیشه شاهد از خودگذشتگی و سعی و تلاش کادر آموزشی این دیار بوده ایم.اما دردا و دریغا آن طور که شایسته است هیچ گاه سپاسگزار نبوده ایم… امروز ما اولین قدم را در این راه برمی داریم و امیدکه آخرین آن نباشد.». این ها را دکتر وحیدی می گوید و هدف این گردهمایی مشخص می شود. تجلیل از دو مرد انسان ساز. دو مرد بزرگ. دو معلم. آقایان قانعی و عنابی.

در معرفی این عزیزان شنیده بودم که: آقای عنابی این مرد عصا به دست امروز برای ساختن مدرسه فارابی مهرجرد آن روزها بیل به دست شده است. مدیر مدرسه ای که امروز بیشتر دانش آموختگانش از مفاخر شهر میبد و حتی کشور هستند. و آقای قانعی یک انارکی اصیل که نیم قرنی است میهمان آب و خاک میبد است. و با اینکه فارغ التحصیل رشته علوم آزمایشگاهی دانشگاه تهران بوده اما هرکجا که فقدان معلم داشته اند جورکش همه درس ها بوده است. در حالی که چشمانم سالن را می کاود تا این دو معلم را پیدا کنم چراغ ها خاموش می شود. و تصاویری روی پرده به حرکت در می آیند. یک کلیپ از معرفی شهر باستانی هفت هزار ساله میبد…

DSC_2085

سپس سخنرانی آقای شیرزاد مدیرکل آموزش و پرورش استان و تقدیر و تشکرشان از این حرکت زیبا و دوست داشتنی.

DSC_2159

دل من اما همچنان تاپ تاپ دیدن اساتید قدیمی را دارد. این بار که چراغ ها خاموش می شود اولین تصویر که روی پرده می افتد تصویر پیرمردی با یک لباس یکسره است. در میان بیابانی پر از کندوهای عسل. پیرمردی که می گوید از کلاس چهارم دبستان زنبور مادر پرورش می داده که باید زبنورها را دوست داشته باشی که برایت عسل تولید کنند. و سپس مردی با کت و شلوار در حال قدم زدن در یک دالن قدیمی با موهای سیاه اما چهره خسته و گرد گرفته از گذر زمان. روی دیوار قاب عکسی است به قدمت همان دالان و آدم هایی که به روایت مرد کت و شلوار پوش بیشترشان مرحوم شده اند و تمام آن آدم ها همکاران و همراهان راه علم آموزی بودند و من تازه می فهم که آن پروراننده زنبور همان آقای عنابی است. کسی که آموختن درون رگ هایش جریان دارد. روزگاران پیش پسران جوان را دانش زندگی آموختن و این روزها دانش عسل ساختن…

و آن آقای محترم کت و شلواری همان معلم انارکی دبیرستان فارابی است که به گفته خودش همیشه قورباغه در جیب هایش وول می خورده است. و هر دمی را برای تشریح غنیمت می شمرده است. تشریح علوم طبیعی برای نوجوانان دیروز؛ پزشکان و متخصصان امروز.

چه حس غریبی داشتم. زمانی که آقای عنابی می گفت: «زنگ ورزش بچه ها به آجر خالی کردن می گذشت». معلوم است بچه هایی که برای ساختن محل تحصیلشان آجر به آجر پیش رفته اند امروز می شوند پروفسور کریم زاده ها. دکتر وحیدیها، دکتر رادی ها، دکتر آقایی ها و … . چه حال عجیبی داشتم آن موقعی که آقای قانعی می گفت زمانی که به میبد آمده ام هنوز مردم با شتر حمل و نقل می کردند و آب را از آب انبار می آوردند. و هیچ امکانات رفاهی وجود نداشته که دلم را گرم کند. اما به عشق آموختن و به آرزوی افتخار آفریدن بچه ها در میبد مانده ام. معلوم است از معلمی که این چنین معلمی می کند کمتر از پزشکان و مهندسان امروزی برون نمی آید.

DSC_2256

کلیپ با یک جمله از آقای عنابی که با بغض خوشحال بیان می کند تمام می شود. «بسیار ممنون و سپاسگزارم که از این معلم قدیمی یاد کردید. خدانگهدارتان».

چراغ های سالن دوباره روشن می شود و همه را از آن حس و حالشان در می آورد. شاگردان سال های دور که چشمان بارانی شده با پشت دست اشک هایشان را می گیرند. حال و هوای دل ها آماده است. جوانان دیروزی که معلم خود را می شناختند و جوانان امروزی که با دیدن این کلیپ دل توی دلشان نبود که بشناسند. و مجری با افتخار دعوت می کند از این دو شمع روزگار که وجودشان در راه آموختن آب شد…

و سالن به پا می شود… !

همه دست می شوند و به افتخارشان یک نفس کف می زنند. دو معلم روی سن قرار می گیرند اما هیچ کس توان باز ایستادن از ستایش آن ها را ندارد. آقای عنابی که به گریه می افتد کم کم دست ها شل می شود و همه می نشینند و بغض دوباره راه گلوهایشان را می بندد. هیچ کس حال خودش را نمی فهمد. در میان گریه به خنده افتادن و لبخند به اشک بدل شدن حالی است که اینجا در سالن طوبی همه دارند. و این خاصیت عشق است. عشقی پایدار میان شاگرد و معلم…

مجری از معلمان سال های دور سوال می پرسد اما آنها را بغض یارای حرف زدن نمی دهد. حس غرور را از میان چشمانشان می خوانم. حال دعوت می شود از آقای محمودبناپور، دکتر پرویز آقایی عضو هیئت علمی دانشگاه اصفهان، پروفسور کریم زاده، حجت السلام شیخ محمود امامی که تنها تنی چند از دست پروردگان این اساتید هستند.

دکتر آقایی می گوید باید بودید و می دیدید که در آن زمان افراد عالی رتبه چه وحشتی از این دو استاد داشتند. خدا شاهد است که هرکس از غیر میبدی ها از من می پرسد چرا میبد اینقدر مفاخر دارد من فقط فداکاری های این دو عزیز را دلیل می دانم.

دکتر کریم زاده که خودش از اساتید بزرگ است و موی سپید دارد و عصا به دست. می گوید به خدا اگر ساعت ها به من وقت دهید بازهم می توانم در مورد این فداکاری های این اساتید صحبت کنم.

همیشه در هر درسی که معلم کم می آوردیم آقای قانعی قبول زحمت می کرد. و حجت الاسلام امامی می گوید: افتخار می کنم سه سال در دبیرستانی درس خواندم که اقای عنابی مدیر آن بود. و افتخار می کنم که آقای قانعی را هنوز استاد خود بنام و از علمشان استفاده کنم.

شاگردان دست و روی معلمشان را می بوسند و واقعا سخت است واژه شاگرد را به استادانی چنین اطلاق کرد!

مراسم با اجرای دو نوجوان هنرمند در وصف آقای عنابی و قانعی پرده خوانی می کردند پی گرفته شد. و سپس شعری زیبا از شاعری توانمند آقای ابراهیمی، شعری که ایثارش خوانده اند و تقدیمش کرد به ایثارگران جبهه علم و دانش.

سپس دوباره اساتید گرانقدر روی سن خوانده شدن و خلاف معمول اینبار شاگردان به استادان خود هدیه دادند. هدیه به رسمی یاد بود. هدیه ای به پاس تمامی زحمات و هدیه ای به نام عشق!

اما حرکتی که چشم همه حاضرین را تر و قلب همشان را مسرور کرد چیز دیگری بود. دکتر رادی پشت میکروفن قرار گرفت و بعد از اینکه از تمام رنج ها و زحمت های متحمل شده توسط آقای قانعی در این نیم قرن زندگی در میبد بدون داشتن خانه ای مسکونی از خود تنها به عشق بچه ها سخن گفت. سند خانه ای را نشان داد و از طرف شاگردان ایشان تقدیم کرد بهشان. و چه دیدنی بود چهره سپاسگزار آقای قانعی. سپاس از پروردگارشان که توانسته شاگردانش را درست تربیت کند که درس زندگی را به آنها درست آموخته! سند شش دانگ خانه از طرف شاگردان آقای قانعی به ایشان تحویل شد و قرار بر این شد که این خانه قدیمی به سبک میبدی تا دو هفت دیگر آماده سکونت باشد.

DSC_2472

و من در دلم چه کارت های صدآفرین و هزار آفرینی صادر کردم برای این شاگردان قدرشناس. موسم گرفتن عکس یادگاری فرا رسید. انگار زمان به عقب برگشته بود و تمامی اساتید دباره به دوران نوجوانی برگشته بودند. همه شان سعی می کردند یک جوری خودشان را کنار دو فروغ دیده شان که حالا حلق های گل دور گردنشان آنها را از بقیه متمایز کرده بود جا کنند. هرچند که وجود این نازنیان در میان همه ما به دسته دسته گل می ماند!

باشد که این آغاز را پایانی نباشد.

DSC_2426

 

 

 

 

 

 

 

نظرات ارسال شده

  1. با تشكر از خانم حسيني نسب .
    گزارش بسيار خوبي بود.

  2. دكتر پرويز صادقي!نام اقاي پويا را هم فراموش كردند.

ارسال نظر